هیچکی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته
هیچکی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته
هیچکی نمی مونه تا با من توی راهم همسفر شه
آخه می ترسه که با من ، با دل من دربه در شه
هیچکی نمی دونه که چشمام چرا همیشه خیسه خیسه
چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه
هیچکی نمی دونه که قلبم تا حالا چند دفه شکسته
هیچکی نمی دونه سر راه اون تا حالا چند دفه نشسته
آخه تو کلبه سوت و کور و تاریک قلبم خورشید که جا نمی شه
می دونم اگه تا لحظه مرگم بگردم دنبالش پیدا نمی شه
نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه 14 آبان1388 ساعت 8:37 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلي
نويسندگان
آرشيو موضوعي
دوستان
پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
طراح قالب : وحيد
POWERED BY

